html> کاربر گرامی ســلام : برای شادی روح برادر جوان تازه سفر کرده ام (نعمت رحیم زاده) صلواتی عنایت بفرماtext describing the image ♣♣♣ رهـگــــــــذر غمناک ♣♣♣ - چه درد آور است از " من" سخن گفتن!
اما من! چه در آور است از " من" سخن گفتن!همچون سایه ی لرزان پاره

ابری رهگذر، بر سینه ی تافته ی غربت این کویر افتاده ام و می نگرم تا در

زیر این آسمان، کسی هست که بار سنگینی را


که بر دوش های خسته و فرتوتِ این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه

کرده ام، برگیرد؟ جهان راپشت سر نهاده ام ، تاریخ را به پایان برده ام و

اکنون رسیده ام به توده ای عظیم، همچون کوهی از حرف هایی که برای

نگفتن دارم.کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده و من درزیر فشارِ

خفقان آور و دهشتناکِ آن، احساس میکنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و

راه نفس را بر من بسته.نمی توانم. طاقت آنکه جمله ای را که آغاز می

کنم، به سر برم، ندارم.


حالا می فهمم که " ناله" چیست.  "آه" چیست. این ها جمله های

سنگین وصفهای طولانی عبارت هایند که چنین در هم فشرده اند و چه

راحت، چه خوب !دلم می خواهد بنالم...اما چقدر ناله کنم؟دیگر نالیدن بس

است.می خواهم فریاد کنم.اگرنتوانستم ، سکوت می کنم.خاموش مردن

بهتر از نالیدن است.یا فریاد یا سکوت.دیگر راه سومی وجود ندارد.


اکنون رسیده ام به کناره ی دریای بی انتها.دریایی


موج زن از " درد". در کنار این اقیانوس از حرف ها
 

 و حرف ها و حرف هایی که همچون آهنهای تافته

 ذوب شده اند و موج می زنند و آن گوهر یکدانه ی

" کلمه"را که در آن افکنده اند، ایستاده ام.


اما در اینجا که منم ، کسی چه می داند که "بودن"

 نیز همچون زیستن، طاقت فرساست؟!

دیگر سکوت می کنم .


                                 برگرفته از کتاب هبوط در کویر دکتر شریعتی


موضوعات مرتبط: قنـــــــد ها وپنــــــــــــدها ، نُکتــــــه هــــا و نظـــــرها
برچسب‌ها: چه درد آور است از , من , سخن گفتن , چه درد آور است , سایه ی لرزان پاره ابری , اکنون رسیده ام به کناره ی دریای بی انتها

تاريخ : یکشنبه 18 دی1390 | 16:40 | نویسنده : نبی |

.: :.
>